لایمکن الفرار از عشق

یه دنیا خوشبختی تو راهه

پنجشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۳۲ ب.ظ


خیلی وقت ها شده که من حس کنم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم.

مثلا همان وقت هایی که کنار خانواده جمع بودیم و من فکر کرده بودم چقدر خوشبختم که خانواده ای به این خوبی دارم.

یا وقت هایی که با دوستانم بوده ام و خدا را شکر کرده ام که این آدم های فوق العاده را وارد زندگی من کرده است.

یا هنگامی که سرم را به سنگ های سرد سفید حرم امام رضا جان چسبانده بودم و آرامش با عمیق ترین لایه هایش در جانم نشسته بود.

یا وقتی که خسته و خاکی و گریان اولین نگاهم به گنبد حضرت ماه افتاد و فکر کردم آیا خوشبخت تر از من هم در این دنیا هست؟

حتی روزی که نتایج یکسال (جون خودم) درس خواندنم اعلام شد و رتبه های کنکور آمد من باز هم احساس کردم خیلی خوشبختم.

اینها نمونه های خیلی کمی از خوشبختی های من بوده، خوشبختی های بزرگ من...

اما خودم بیشتر از هرکس میدانم که ریز ریز و لحظه لحظه ی زندگی ام چقدر سرشار از حس خوشبختی بوده همیشه، خوشبختی های کوچک...

من در این نوزده سال زندگی ام لحظه های ناب خوشبختی زیادی را تجربه کرده ام که هر کدام به تنهایی از سرم که هیچ، از تمام وجودم هم زیاد است!

تمام این احساس، لطف و رحمت و بزرگی خداجان را میرساند که هر بار یک جور متفاوت هوایم را داشته و مواظب زندگی ام بوده. کارهایی کرده که من هرگز لایقش نبوده ام...

کارهایی برایم کرده که شاید همین عمر کوتاهم تا اینجا، آرزوی خیلی ها باشد...

من روزهای زندگی ام را، نوزده سال را خوووووب زندگی کرده ام.

اما درمورد این روزهاااا...

تا به حال هیچ وقت، این قدر عمیق؛ احساس خوشبختی نکرده بودم...

حسی که کسی با حضورش آورده که دلم قرص است مرد زندگی من است...



+ الحمدلله کما هو اهله :) 



۹۴/۰۵/۰۱
مطهره